صابر عزیز
متن کامنت یکی از دوستان...
بازهم سلام
منم نیک به یاد دارم آن زمان را دکتر رضا...
اما من از تو کوچکتر بودم
به یاد دارم با ه.ق که آن زمان بنگاه داری بیش نبود تا ساعت 3 نصف شب عکسهای دکتر را به دیوارهای سرد شهر میچسباندیم
و حالا او شده مشاور احمدی و من یه کتک خور!!!
من هم به یاد دارم بعد انتخابات تو شدی مشاور جوان بعضی ها ولی من شدم یه کتک خور!!!
من هم به یاد دارم کسانی را که در سایه بودند(ر.ن) اما حالا بدون اجازه پیش احمدی نژاد می روند.
دوره قبل را هم به یاد دارم
مصطفی مولوی را هم به یاد دارم همان که می گویی یادگار باکری است همان که می گویی یادگار جبهه و جنگ است همان که امسال پشت دکتر پزشکیان عزیز در آمد تا اورا روانه مجلس کند که کرد
همان دکتر پزشکیانی که در دانشگاه تبریز در اوج ناباوری من جبهه و 8 سال جنگ را به راحتی به سخره گرفت و زیر سوال برد....
در دوره قبلی هم من پای همان پله هایی که تو می گویی ماندم با این تفاوت که تو دیگر بالای پله ها ایستاده بودی ولی من و امثال من آن پایین هنوز هم کتک می خوردیم
مشاور جوان-نماینده انجمن-استعداد درخشان-رزیدنت مغز و اعصاب-رئیس ستاد جوانان و حالا هم یار دبستانی دکتر پزشکیان....
تو بالا رفتی اما خیلی ها آن پایین له شدند
خیلی ها پای حرفای تو و امثال تو (نه از لحاظ خط و منش سیاسی بلکه از لحاظ صداقت در کلام) تا پای دار هم رفتند
آن زمان ها را بیاد داری که با یک اشاره تو جوانان استان به خیابان می ریختند تا حق بی حق خود را از شیشه های بانکها و خودرو های مردم و فک و صورت بسیجیان بگیرند...
با اینکه می دانم هرگز این مطالب را نخواهی خواند اما باز می نویسم
ناراحت نشو من بسیجی نیستم من سبز و وهابی و پان ترکیسم و.. هم نیستم
من یه فرد آزادم که همیشه تا پای سیاست رفته ام اما آنقدر کثافت کاری و دروغ دیده ام که منصرف شده ام
ای کاش به جای این همه زیر سوال بردن یه کم انصاف و صداقت هم داشته باشیم
به قول دکتری که تو از صمیم قلب دوستش داری
صداقت-تعهد-تخصص را باهم داشته باشیم اما اول صداقت را داشته باشیم.
ای کاش آن بالائی که من رفتم را میشناختم!!! منی که حال با تعهد درس میخوانم....
مخملباف
این محسن مخملباف چقدر ابله؟
الان دارم یکی از فیلماشو میبینم، که اسم مستند گذاشته روش!!
مردم را مسخره کرده!!
بدون شرح....
رییسجمهور بعد از ظهر روز شنبه به وقت محلی وارد دوشنبه پایتخت تاجیکستان شد.
به گزارش باشگاه خبرنگاران، محمود احمدی نژاد بعد از ظهر روز شنبه به وقت محلی به همراه رحیم مشایی رییس دفتر، ثمره هاشمی دستیار ارشد، حمیدرضا بقایی معاون اجرایی، موسوی معاون رییسجمهور و رییس سازمان میراث فرهنگی، صالحی وزیر امور خارجه و نامجو وزیر نیرو وارد دوشنبه پایتخت تاجیکستان شد
بی مهری ماندگار
در میان سخنان رئیس جمهور، جمله ای را شنیدم که بسیار برایم تکان دهنده بود و امشب مرا بر آن داشت که به دور از خط و مشی سیاسی، کمی صادقانه شش سال گذشته را مرور کنم.
جناب آقای رئیس مجهور، میدانم که نوشته ی مرا هیچ وقت نخواهی خواند و مطمئنم که دوستانی هستند که حتما نوشته ی مرا خواهند خواند تا از آن نکته ای استخراج کنند بر علیه مان...
نیک بیاد دارم زمانی را که با شعار عدالت و کابینه ی هفتاد میلیونی آمدی و آن شبی که انتخاب شدی. آن شب تو خوابیدی و ما نخوابیدیم تا رای هایت کمتر نشود...تو آنجا را ندیدی ولی من هنوز هم پله های آن ساختمان را بیاد دارم که در زیر پله اش، اسمت را بر روی پارچه ها رنگ میکردم و بی ادعا به فکر مردی بی ادعا بودیم. چند روز گذشت و تو رئیس جمهور شدی...
بعد از آنکه تو آقای رئیس جمهور شدی، آقایان ستادت نیز بیشتر شدنت و ما بچه های ستادهای مردمی ات که هر از چندگاهی، استاندارتان درد دلمان را گوش میکرد و تنها کاری که او بلد بود؛ همدردی بود...
بعد از آن در چشم بهم زدنی، همه عوض شدند و ما به دنبال شاخص های گفتارتان در مدیرمان بودیم و آنچه نیافتیم آنها بود و کاسه ی صبرمان لبریز شد و چون خواستیم انتقاد کنیم، ما را ضد نظام و ضد شما نامیدند و تا میتوانستیم فریاد زدیم که ما آنچه شما میگوئید نیستیم...
سالی که دوباره رئیس جمهور شدی، ما در ستاد رقیبت بودیم و این بار برای تفکری دیگر فعالیت می کردیم. زمامدار آن در استانمان یادگار شهید باکری بود و تا لحظه ی اخر نام شهدا ورد زبانمان بود. ولی به ناگه همه را به جرم مشارکت در مشارکت، دشمن نامیدند. مشارکتی که هیچ وقت ما را قبول نکرد... از این نیز بگذریم که درد زیاد است.
آقای رئیس جمهور، حال که دوران ریاستت رو به پایان است میخواهم صادقانه درد دلهایم را برایت وا گویم. از آن لحظه ای اسفندیارت، ملت اسرائیل را هویت داد، از آن یازده روز، از آن لحظه هائی که اشک پدرم از گرانی بر گونه هایش جاری و شد و از آن روزی که ما را خاشاک کردی...
آقای رئیس جمهور، میخواهم از تو حلالیت هم طلب کنم! ما هیچ وقت طرح مسکن مهرت را ندیدیم. ما ساده زیستیت را ندیدیم. ما مردمی بودنت را ندیدیم و ما شجاعتت را انکار کردیم.
میخواهم ساده بگویم. یک حلالیت هم تو به ما بدهکاری! از آنکه کمرمان زیر بار تورم شکست. از آنکه برایمان پرونده ساختند، از آنکه خس و خاشاکمان کردند و از آنکه کتکمان زدند و از آنچه میترسم بنویسم...
دوست دارم که دوباره بیایی و یکبار دیگر ملت را در آغوش بکشی، تا ملت نیز تو را در آغوش بپذیرند...
بیا مردانه کاری بکنیم که همه با هم و در کنار هم باشند تا ایرانی بسازیم آباد و آزاد...
بیا در این آخرین سال دولتت، بی مهری ها را ماندگار نکن...
+++ این نامه هیچ وقت دست رئیس جمهور نخواهد رسید، اما فردا در روند مردود شدن در گرینش تاثیر بسزائی خواهد داشت... ما درخدمتیم
سال تولید ملی با شعار آشتی ملی
مثل همیشه منتظر بودم که امسال چه نامی را بر خود میگیرد...
آرزو داشتم امسال سال آشتی ملی باشد و همه و همگان از هر جناح و گروهی دست در دست هم برای ایرانی که برای همه ی ایرانیان است، تلاش کنند. از طرفی دیگر دغده ی اقتصادی جای جای ذهنم را پر کرده بود و با هزاران امید منتظر سال جدیدی بودم که امروز صبح آغاز گردید.
رهبر انقلاب، امسال را سال تولید ملی و حمایت از کار و سرمایه ی ایرانی نامیدند و من خوشحال بودم که چنین نامی پروسعت، سرلوحه ی فعالیت ها خواهد بود. بی اختیار چند سال اخیر را مرور کردم و نامهای بسیاری از تولیدکنندگان و مقتصدین داخلی بر ذهنم خطور کرد. آنانی که تجربه اندوخته بودند، آنانی که با هزینه ی این ملت، اشتباها کرده بودند و بالاخره اموخته بودند و بسیار بودند کسانی که منتظر چراغ سبزی از سوی دولت میباشند تا دوباره به جرگه ی خدمت کنندگان بپیوندند. ولی در ته دل خود بیم آن دارم که این نام نیز، محدود به چندین سمینار و هماش گردد و دوباره از اصل غافل شویم.
سیدمحمد خاتمی با رای معنادار خود، خط مشی منتسبین دولت خود را مشخص کرد و پیام رای او این بود این کیان و عظمت این کشور را به هیچ کس نفروشند و با تمامی انتقادهائی که دارند، حاضر به فعالیت در چارچوب نظام هستند و در جای جای کشور آنانی که معتقد بر آن بودند که این کشور مال تمام ایرانیان است فعالیت نمودند و کسانی چون مسعود پزشکیان(وزیر دولت اصلاحات) دوباره به مجلس را یافتند.
از سوی دیگر، تغییر ذائقه ی مردم در انتخابات مجلس نشان از آن داشت که مردم از احزاب و گروههای سیاسی خسته شده اند و کسانی را میخواهند که به جای دخالت، نظارت کنند و سند چشم انداز بیست ساله را اجرا نمایند. بی شک ملت ایران نیز از این شعار و خط مشی خوشحالند که بازگشای اشتغال، درآمدزائی و صداقت در عمل است.
حال با تمامی این اوصاف، انتظار میرود دولت سعه ی صدر خود را بیشتر نماید و در ماههای باقیمانده از عمر دولت، افراد مختلف-حتی با سلائق سیاسی مخالف_ را دعوت به کار نماید و به دور از سیاسی کاری، این شعار را عملی نماید.
ساده میگویم...
گویا بعضی دوستان بنا بر روال همیشگی خود، تفسیر به رای کردند...
این چه مجلسی است که نمی تواند از خود دفاع کند؟ مجلسی که نتواند از موجودیت خود دفاع کند، چگونه میخواهد از مردم دفاع کند...
در مورد رئیس جمهور هم د بر این بر این باورم که ایشان میدانند که چگونه جواب سئوال کنندگان از هر قشری را بدهند، ولی من عملکردشان را پسند نمیکنم و بسیار حرف دارم ولی نمیخوام برای نوشتار خود در یک وبلاگی که روزی 20-30 نفر خواننده دارد، هزینه دهم...
نماینده ای که باید قانون گزاری کند، در عزل و نصب ها دخالت میکند و دولتی که باید عزل و نصب کند، قانون میگزارد...
این خط
چندین بار صحبت رئیس جمهور را در مجلس گوش دادم.
اگر او را نمیشناختم و عملکردش را ندیده بودم، دوباره به او رای میدادم...
او میداند چگونه سخن بگوید. نمایندگان فن سخن وری را از او یاد بگیرند...
واقعا باید کسی از نمایندگان سئوال نمیکند که این چه قوانین ناقصی است که تصویب کرده اید، که هر طور بخواهند تفسیرش کنند...
آرزو
در روزگاری که انسانیت سوزانده میشود، از روی آتشی میپریم که خون هزاران تن هیزم آنست...
آرزو دارم در روزگاریی که آزادگیمان را به جرم زنده ماندن فروختیم، از سر مزار خود میپریدیم
آرزو دارم در روزگاری که همه به دروغ سلامت را جواب میدهند، غزل خداحافظی خود را بخوانم.
آرزو دارم در روزگاری که کل زندگیت را غزلی به تاراج میرود، دیوان دیوانگی خود را آئینه ی عبرت نمایم.
آرزو دارم روزگاری مفهوم مردانگی را بفهم و هیچ نانی را به نرخ روز نخورم.
آرزو دارم نرخ نان روز را بفهم و اگر خود را فروختم، ارزان نفروشم...
بسیار آرزو میکنم...
آرزو بر جوانان عیب نیست...
نصرت ا...
دیروز انتخابات تمام شد و یکبار دیگر پیروز میدان کسی نبود جز مسعود پزشکیان...
با خودم عهد بسته بودند(!) که دیگر فعالیت سیاسی نکنم و هزار تعهد داده بودم که حرف نزنم. اما چه کنم که نمیتوانستم چشم بر حقیقت ببندم و آنان که میشناسم را تنها بگذارم. مسعود چون همیشه با صلابت و صداقت آمده بود،رنجبر صادقانه در میدان بود و رسول مظلومانه تنها بود... دیگر نمیتوانستم فریادها را خاموش کنم، دیگر بغضم میترکید و گاه گاه به بهانه ای به یاد روزهای قدیم و به حال صداقتهای پرپرشده لحظاتی را اشک دار میشدم.
دروغ نمیگویم! پزشکیان تنها بود و تنها حاج مصطفی بود و چند تن از دوستانی که عاشقانه او را دوست داشتند. کسی باور نمی کند که مهدی بتنهائی هزاران کار میکرد و هیچ کس باور نداشت کسانی در جناح رقیب خانه های بهداشت و پزشک خانواده را به نام دیگری مهر زنند.
از تمام اینها میگذرم و میخواهم از نمایندگان کشتی عشقم بگویم.
کشتی عشق من دوازده سال پیش در شلمچه غرق شده است و امروز یکی دیگری از سکانداران خود را پیدا کردم. زبانم قاصر از آن است که از مصطفی مولوی بنویسم. و میترسم از نصرت بنویسم. نصرت ا... شاهدی را میگویم.
مردی که دو سال قبل، در ستاد نسیم دیدمش... امروز چند ساعتی در کنارش بودم همان احساس قریب را داشتم که اشکهایم از خاک شلمچه میگرفت را. او استوار راه میرفت و من پشت سرش میدویم ووقتی فهمیدم که پایش را پیش از خود به بهشت فرستاده است، به حضورم در کنارش افتخار میکردم. وقتی دستش را بر روی باقیمانده ی پایش گذاشت و گفت هجده ترکش در آن به یادگار مانده است،فهمیدم که چرا سر خم نکرد.او حرف میزد و من غرق در مردانگی اش شده بودم.
امشب تنها یک دعا میکنم!
حاج نصرت، انشاا... شاهد آن روز باشی که با با منش مردانه ات، هزاران مصطفی در کنارت داری...
مردی مسعودتر از مسعود
امروز بعد از مدتها درس خواندن طبق معمول امتحان را دادیم و دوباره اشتباه...
بلافاصله به ستاد دکتر پزشکیان آمدم. جالب بود...
هنوز حاج مصطفی بود؛ او که هر چه میتواستند در حقش گفتند و دوباره به خاطر مسعود آمده بود. او نیازی به پزشکیان ندارد، ولی مرد است و پای حرفش. اما ولی خیلی ها نبودند... خیلی از آنهائی که پزشکیان باعث شده بود که متخصص بشوند، در دوران پزشکیان هیئت علمی شده بودند و خلاصه هر چه دارند از دکتر است... ترسیده بودند که مبادا بفهمند که برای پزشکیان کار میکنند.
آن مرد (واقعا او که مردی را معنا میکند) آمد و از استقبال مردم از حرفهایش میگفتند و او خاضعانه با بزرگ و کوچک به زبان خودشان حرف میزد. دیگر طاقت نیاوردم و این موضوع را مطرح کردم. جوابش آنقدر بزرگوارانه بود که از پرسیدن سئوالم پشیمان شدم. او نه به کسی گفته ام برایم کار کند و نه خواهم گفت. هیچ کس را در محذور اخلاقی قرار نمی دهم و پیروزی در انتخابات برایم آنقدر مهم نیست که به خاطرش به یکی بگویم بیا ستاد من!!
جای این دوستانم خالیست: دکتر غمخوار، دکتر هوشیار, دکتر دهقان, دکتر صومی، دکتر فتح اللهی، دکتر شکوری، دکتر پورآقائی و...
امیددارم من به قدر این دوستانم بزرگ نشوم که نمکدان...
