آینده

روزگاری از جفائی که در حقمان در این کشور میرفت، ناراحت میشدم. حال دیگر چنین احساسی ندارم.

آن روزگاران برای آینده و خوشبختی خود و کشورم؛ آرزوها و برنامه ها داشتنم ولی حال زیادند کسانی که برای اینده کشور برنامه دارند و یکی از عمده برنامه هایشان بیرون کردن ماهاست.

مثل تمامی دوستانم که در دانشگاههای خارج از کشورند.

سلام دوستان




  
نویسنده : رضا ; ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠
تگ ها :


فکر میکنم این مرد حرف تازه ای دارد

 آیا آذربایجان فقط در صنعت سقوط کرده است ؟

عباس رنجبر* 

“صنعت آذربایجان چهارپله سقوط کرد” این عنوان خبری بود که در چند روز گذشته در برخی سایت های خبری منتشر شد و بلافاصله به موضوعی جدی در محافل کارشناسی و مدیریتی استان بدل گشت. در این نوشته به بررسی ابعاد و نکات نه چندان پنهان این خبر خواهیم پرداخت. در ابتدا به خبر و حواشی آن نظری می پردازیم :

نکته اول:

در خبر فوق از زبان رییس اتاق بازرگانی و صنایع و معادن تبریز ذکر شده است که بانکها از ارایه تسهیلات حساب ذخیره ارزی به استان آذربایجان شرقی خودداری می نمایند در حالی که استانهای فارس، مشهد، اصفهان و خوزستان توانسته اند از این تسهیلات استفاده نمایند .

نکته دوم:

باز به گفته ایشان وقتی موضوع پیگیری شده است از مسئولین امر پاسخ شنیده اند که از آنجا که استان آذربایجان شرقی در بخش فعالیتهای صنعتی دیگر جایگاه ممتازی ندارد، واحدهای صنعتی این استان فعلا در اولویت اختصاص تسهیلات حساب ذخیره ارزی قرار ندارد.

نکته سوم:

مخالفت نماینده محترم مردم شریف تبریز و نایب ریس کمسیون صنایع مجلس با این گفته ریاست محترم اطاق بازرگانی تبریز و نیز ذکر دلیلی برای پیشرو بودن استان در صنعت در سالهای گذشته نیز بنوبه خود جالب و در خور تامل است. ایشان اظهار فرموده اند : رتبه خوب استان آذربایجان شرقی در بخش صنعت در سالهای گذشته، به علت ضعیف بودن استانهای دیگر در صنعت بوده است و این استانها توانسته اند رشد بکنند و سرمایه گذاری خوبی در آنها شده است ولی سرمایه گذاری دولتی در بخش صنعت آذربایجان شرقی کاهش یافته است.(معلوم میشود چون رقیبی در میدان نبوده ما قهرمان بوده ایم!!!)

نکته چهارم:

این نماینده محترم اظهار نموده اند که رتبه بندی استانها از نظر صنعتی در ایران خیلی دقیق نیست ولی در ادامه این نکته را افزوده اند که تبریز ابتدا رتبه دوم صنعتی در ایران را به خود اختصاص داده بود که طی سالهای قبل به رتبه نهم تنزل کرد اما هم اکنون بنابر آمارهای وزارت صنایع این رتبه به ششم رسیده است .

حال با توجه به این مطالب چند سوال بذهن خطور می کند که انشالله جواب مسئولین به آنها بتواند دلایل عقب ماندگی استان را روشن نماید. این سوالها عبارتند از:

سوال نخست :

چه تفاوتی بین استانهای فارس، خراسان رضوی، اصفهان و خوزستان با آذربایجان شرقی هست که آنها توانسته اند از حساب ارزی بهره مند شوند ولی سرمایه گذاران این استان نتوانسته اند؟

سوال دوم :

آیا استان آذربایجان شرقی فقط در بخش صنعت ممتاز نیست و عقب مانده است؟ یا در دیگر بخش ها هم وضع به همین نامطلوبی است؟

سوال سوم :

بهتر بود روشن ترگفته می شد که در چه سالهایی در این استان کم کاری شده است و علت اینکه در سالهای گذشته استان آذربایجان شرقی منتظر شده است تا استانهای دیگر رشد بکنند و از او سبقت بگیرند چه بوده است؟ و مهمتر از آن اینکه مسئولین استان در آن سال ها به چه کاری مشغول بوده اند؟

سوال چهارم:

در حال حاضر کدام طرحهای زیر بنائی اجرا می شود که از این طریق بتوان روند عقب ماندگی استان را متوقف یا کندتر نمود؟ (فقط ذکر عناوین طرح ها کافی می باشد).

 و دهها سوال دیگر از این دست که جوابهائی مشخص و قانع کننده را از مسئولین امر می طلبد . ولی آنچه که مشخص و مبرهن است این واقعیت تلخ است که وضعیت مدیریتی استان آنچنان قابل دفاع نمی باشد. صاحب این قلم در برخی نوشته های قبلی خود شواهد و دلایل متعددی را در زمینه وضعیت نامطلوب مدیریتی در استان ارائه نموده است . برخی از این شواهد را بجهت ارتباط با موضوع این نوشته مجددا متذکر می گردم باشد که طرح مکرر در مکرر اینها تلنگری را در وجدان و ذهن مسئولین استان بوجد بیاورد:

  • استان آذربایجان شرقی در تولید ناخالص داخلی (تولید ثروت) پس از استان کهکیلویه و بویراحمد  رتبه هفتم کشوری را دارا می باشد.
  • استان آذربایجان شرقی در عملکرد اعتبارات عمرانی استانها در رتبه یازدهم کشور قرار دارد.
  • استان آذربایجان شرقی در زمینه صدور مجوزهای تاسیس واحدهای صنعتی که منجر به پروانه بهره برداری در حوزه صنایع شده باشند در رتبه آخر کشور قرار دارد.
  • استان آذربایجان شرقی در تعداد بیمه شدگان تامین اجتماعی که نمودی از تعداد اشتغال و میزان سرمایه گذاری صنعتی در استان است در رتبه ششم کشور قرار دارد.
  • استان آذربایجان شرقی در تعداد کارگاههای تحت پوشش تامین اجتماعی در رتبه هفتم کشور قرار دارد .

متاسفانه این فهرست می تواند همچنان ادامه یابد ولی به این مقدار در این نوشتار بسنده نموده و به فراخوار در آینده به ذکر دیگر شواهد عقب ماندگی استان از قافله توسعه و پیشرفت کشور خواهم پرداخت.

طبق معمول باز این سوال همیشگی به ذهن خطور می کند که در مقابل این عقب ماندگی ها چه باید کرد؟ مطمئنا هر یک از این سوالات  پاسخ هائی عالمانه و کارشناسانه طلب می کند که این جانب به عنوان یک کارشناس و کسی که مسئولیت های مختلف مدیریتی و اجرائی را داشته ام حاضرم در یک برنامه تلویزیونی راهکارهای خویش را ارائه نمایم اما آنچه که در این مجال میتوان گفت این است که اعلام آمارهای درست و واقعی به مردم حداقل انتظاری است که مردم از مسئولین دارند.

چرا که شاید طرح جایگاه فعلی استان در پهنه کشور بزرگ اسلامی مان بتواند مسئولین استان را اگر برای رضای خدا هم که نباشد به خاطر مردمی که آنها را با آمارهای غیر دقیق دلخوش می نمایند به حرکتی وا دارد. چرا که همچنان اصرار می ورزیم که:

 

                                                      “صداقت چاره است”

 

*تحلیلگر امور اقتصادی و سرمایه گذاری و مدیر عامل سابق منطقه آزاد ارس

  
نویسنده : رضا ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :


عاشورا

یوم عاشورادی یا روز قیامتدور بو گون...
یا قیامت عرصه سینن بیر علامت دی بو گون

آقا یاپیش المیزدن...

یولی ایتیرمیشوخ

  
نویسنده : رضا ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :


دوباره قلیان را میبرند و من یاد نوشته ی قدیمی خود افتادم

قلیان عزیزم سلام.

زمانی که این نامه را برایتان مینویسم، به میمنت کمالات رئیس جمهور محترم و دلسوزی وزیر محترم بهداشت در سلامتی کامل بسر میبریم و ملالی نیست جز دوری شما. از زمانی که تو رفتی رونق از بساط چای هم جمع شده است و بیچاره استکان های کمرباریک قهوه خانه های شهر در حسرت لبی که بر آنها بوسه بزنند، سر از بیچارگی بر نعلبکی های لعابی گل سرخی زده اند و سماور بیچاره از تحمل رنج پرآبی به فریاد آمده است.

بیچاره پدربزرگم را یکشبه تنها گذاشتی،  اندوهی که آنروز در چهره اش نشست را حتی در روز رفتن رفیقه اش ندیده بودم. او که در تو ستارخان و باقر خان و ۲۹ بهمن و مشروطه را میدید، چرا ناامید و مایوسش کردی. تو که دردهای عاشقیش را در خود حل کرده بودی. تو که همدم روزگار بی پولیش بودی، تو که در خوشی هایش بافرش بودی. چگونه از دلت آمد ، دل او را بشکنی؟

قلیان من...

آری، تو دردمند ، دردهای این ملتی. آب زلالت را سیه نمودی، سرت خاکستر نهادی، شیره ات را سوزاندی... اما نفهمیدند که تو خشم این ملت را بر خود میخری، تو تورم را مهار میکنی، تو آزادی را معنا میکنی، تو شورای حل اختلاف خانواده هائی، تو بنگاه زود بازدهی، تو ، تو؛ قلیانی...

تو تاریخ را در خود داری ، تو با ستارخان بوده ای، تو خیابانی را سخن آموخته بودی، تو نماد مشروطه بودی، تو سخن شیخ الاسلام ها را شنیده ای. تو میرزای شیرازی را یاری کرده ای اما...  

چگونه یکشبه مانند سیاست مداران امروز ، خود را باختی و همانند آنان که در تلویزیون اعتراف  به تورم بیست و چند درصدی می کنند؛ قبول کردی تو عامل گرانی هستی، تو 30000 میلیارد را اختلاس کرده ای، تو در کانادا ویلا داری، مردم را سکته می دهی، جوانان را بیکار و افسرده می کنی ، تو عامل فقر و فساد هستی، و نهایتا عامل تمامی بدبختی ها تو هستی... . به خاطر اینکه درد ۲۰ سیگار را به جان بخری، چگونه از دلت آمد شعبان قهوه چی را با مغازه ی کوچکش و ۳ دختر دم بختش ، ناامید سازی تا آهی از نهادش بلند کنی...

قرار ما این نبود...

مگر تو محرم آن راز نبودی که گفتند ، آزادی ها را از مردم سلب نخواهیم کرد. نهضت تنباکو را به خاطر شیاطین غرب به جان خریدی، اما امروز فرزندان ایرانت را تنها گذاشتی...

مگر ضرر تو از ساندویچ و پیتزا بیشتر بود. مگر تو بیشتر از اینان به مردم سکته می دادی. مگر تو بیشتر از نمایندگان به مردم دروغ میگفتی. مگر تو بیشتر از بعضی مسئولین صدای بیهوده میکردی. مگر ضرر تو کمتر از سیگار و تریاک و هروئین و کراک است. آنها که توانستند تو را جمع کنند ، چرا نمی توانند در زندان ها هروئین را جمع کنند...

از نمادهای آزادیمان ؛ فقط تو مانده بودی و تو هم تنهایمان گذاشتی...

برای بازگشتت در شبهای محرم دعا میکنیم

- خواهشا بهره برداری سیاسی نکنید!!!

 

دکتر رضا ریخته گر

رزیدنت سال 3 بیماریهای مغز و اعصاب

  
نویسنده : رضا ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٠
تگ ها :


فروپاشی اخلاقی-2

پس از انتشار مطلبی در مورد فیس بوک بیم آن داشتم که مرا به سر ببرند!
لیک نصف شب دوستی را از خواب بیدار نمودیم که مبادا آن مطلب را چاپ کنند!!

حال که نیک می اندیشم ؛ حاضرم هزینه ی آنرا نیز بپردازم که نیروی محترم انتظامی بگوید ما را نقد می کند! ولی از وقوع حادثه ای جلوگیری کنم...

از وقوع آن بسیار بیم دارم و از تمام مسئولان امر عاجزانه تقاضا دارم در مورد فضای مجازی اطلاع رسانی کافی بکنند
آنچه در فیس بوک اتفاق می افتد ، بسیار خطرناک تر و بسیار تهدید کننده تر از آنچه در جامعه اتفاق می افتتد است!!

  
نویسنده : رضا ; ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٠
تگ ها :


فروپاشی اخلاقی

سناریوی اول: پلیس پیشگیری و امنیت اخلاقی در حال گشت زنی میباشند و من بعد از 30 ساعت کشیک طاقت فرسا در حال بازگشت از بیمارستان. وسط خیابان فروغی عده ای ایستاده اند که یکی از آنها با پرخاش بطور ناگهانی، فرمان ایست می دهد و وقتی از دلیل این کار میپرسم، با چهره ای عبوس میگویذ در کلانتری همه چیز مشخص خواهد شد. من هنوز مات و مبهوت ایستاده ام که 3 نفر سوار ماشین من میشوند، تا مرا تا پارکینگ مشایعت نمایند. در پارکینگ کاشف بعمل می آید که جرم بنده آلودگی صوتی بوده است، با ولوم 10 و ماشینی بدون هرگونه تجهیزات صوتی. پس از توضیح اینجانب که پزشک هستم و دیشب را نیز بیدار بوده ام و 30 ساعت است نخوابیده ام، مامور محترم نیروی انتظامی خنده ای -پوزخندی- به همراه دوستان خود نثار بنده نموده و ما به کلانتری خوانده میشوم. پس از کش و قوس های فراوان و تعجب بی حد و حصر من از این امر و متوسل شدن به افراد مختلف پس از 7 روز ماشین بنده با دستور دادسرا آزاد میشود.

سناریوی دوم: با عده ای از دوستن بیرون رفته ایم و اینان هزار سلام و صلوات بر جان نیروهای محترم انتظامی می فرستند که خدا اجرشان دهد که بهانه دست ما داده اند. و وقتی میپرسم چه بهانه ای، همه میخندند و میگوید وقتی با دختری در فیس بوک قرار میگذاریم ، به بهانه ی اینکه بیرون گشت ارشاد هست. دعوت به منزل میکنیم. و سئوال های من در مورد قرارهای فیس بوکی ادامه دارد...

سناریوی سوم: شب پس از تقلای فراوان بالاخره وارد سایت مورد نظر میشوم و ساعت 3 شب است و جمع کثیری از دوستان اعم از دختر و پسر بیدارند. و در صفحه ی من عکس های مختلف از افراد مختلف با چهره های مختلف از مراسمات مختلف ؛ اعم از مهمانی هاف عروسی ها و حتی کنارهای دریا به نمایش گذاشته می شود. دکتر فلانی یک عکس خصوصی از فلان مجلس، مهندس فلانی از جائی دیگر...

آنچه گفتم سلسله ای است که اخیرا در ذهن من بهم وصل شده اند و به حال جامعه ای افسوس میخورم که اینگونه اخلاقیات در آن زیر سئوال رفته است و از آن تعبیر به فروپاشی اخلاقی و مذهبی قریب الوقوع تعبیر میکنم. هر روز در اخبار ، خبرهائی مبنی بر اعتراض گروههای مختلف به وضع بی حجابی و... را میشنویم و مسئولین امر هر روز بر تعداد ماموران خود بر خیابانه ها می افزایند که یک نمونه از آن مامور مشهوری است که ما نیز از الطاف ایشان بهره مند شدیم.

بی شک این امر قابل کتمان نمیباشد که اکثر جوانان و دانشجویان در شهرهای مختلف عضو شبکه های اجتماعی و خصوصا فیس بوک میباشند و روزانه شاید چندین ساعت در این دنیای مجازی به فعالیت مشغولند و این در حالی است که این سایت فیلتر بوده و دسترسی به آن به این سادگی امکان پذیر نمیباشد.
کسانی که در این سایت ها فعالیت داشته اند می دانند که هر روز بر صفحه ی اول آنها عکس ها و فیلمها و مطالبی از افراد مختلف گذاشته میشود. اگر تا دیروز پسری در کوچه دنبال دختری بود، حال به سادگی با چندین دکمه این کار را انجام می دهد و با او مرتبط میشود. اگر تا دیروز دیدن عکس یک نفر برای کسی آرزو بود، امروز البومش را همه می بینند و جالب آن است که هیچ کس غیرتی نمیشود. اگر تا دیروز ارتباط پسر مجرد با دختر مجرد، حتی اگر حرف میزدند جرم بود، حال دوستی مرد متاهل با زن مجرد یا بالعکس آن روتین شده و همه آنرا در این فضا قبول کرده اند. اگر تا دیروز اطلاعیه های عدم ضبط مراسمات عروسی بر در و دیوار نصب بود، حال همه ی آن فیلم ها به سادگی قابل دسترس است. اگر روزی دروغ گفتن سخت بود، حال به سادگی دروغ میگوئی و همه لایکت می کنند. دیگر دختران 13-14 ساله هم بدنیال دوست پسر خود میگردند و از پدر و مادرشان میپرسند که معنی این جملات چیست؟ دیگر نیازی به تصویب لایحه نیست، تمامی قرار ها و عهدها اینجا گذاشتنه میشوند و هر مردی میتوند با چندین زن در ارتباط باشد و آن را تسری دهد، بی آنکه زنش این قضیه خبر داشته باشد، زیراکه او را بلوک میکند.  دیگر نیازی به شبکه های ماهواره ای که فیلم های پورنو پخش می کنند هم نیست، چرا که پسر گلشان با چند دکمه عضو صفحه ای میشود که این فیلمها و عکس ها بصورت اتوماتیک در صفحه ظاهر میشوند.دیگر وقتی میشونم فلان خانم متاهل با فلانی صمیمیتر شده اند تعجب نمیکنم. چون هر روز بلااستثنا اینها را نمیبینم. لمس میکنم.

تفسیر من از آنجه اتفاق می افتد فروپاشی اخلاقی جامعه فضای مجازی است که بسادگی به فضای حقیقی تسری خواهد یافت. چرا که ما مشغول آنچه در سناریوی اول نوشتم شده ایم و فعلا چشم بر این فضا بسته ام.

چاره ی کار پلیس فتا نمی باشد. چاره ی کار در رسانه ی ملی - البته اگر بتواند مخاطبی جذب کند- و بالا بردن آگاهی های خانواده هاست.
احساس خطر میکنم...

  
نویسنده : رضا ; ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ آبان ۱۳٩٠
تگ ها :


پست تکرار - برای حاج مصطفی

این مطلب را چند ماه قبل نوشتم!
تکراش میکنم برای حاج مصطفی عزیز که هنوز هم برایم بوی شلمچه می دهد.

دوست دارم بهر هم گریان شویم

 

ذهنم مملو از نانوشته هایست که مخاطبی چون خود برایشان پیدا نمیکنم!

هر شب که راه بیمارستان را با آهنگهای تکراری برمیگردم، برای نوشتن چه ها که در ذهنم مرور نمی کنم، ولی وقتی پای نوشتن مینشینم، قلمم سست تر از خودم میشود!

هر شب هزاران نکته دارم از سیاستی که گاه گاهی بازیچه ی چپ و راست آن شده ام . از آنان که تمامی آمال و اهداف و آرمانهایم را زیر سئوال بردند.

هر شب هزاران بار جملات دوست داشتن و نفرت در ذهنم از من سبقت می گیرند

ولی افسوس که چنان ترسیده ام و ترسانده اند که حتی از فکر خود میترسیم!

دوست دارم بنویسم

دوست دارم بنویسم از ظلم هائی بر آرمانهایم کرده اند

دوست دارم بنویسم از آنان لاف آزادی زدند و جوانیمان را در بند کشیدند!

دوست دارم از منجمدانی بنویسم که به نام مشارکت، همه چیز را به تنهائی خراب کردند

دوست دارم از ترابی بنویسم که برای بقایش، طرب می کند!

دوست دارم از شب انتخاباتی بنویسم که  حتی از بردنش میترسیدم!

دوست دارم از حاج مصطفائی بنویسم که ستاد انتخاباتی من ترکشهای بدنش بود و او هر جا بود، ما به عشق او آنجا بود. رئیس جمهور و نماینده کیلوئی چند؟!!

دوست دارم از سیستمی بنویسم  که مرتضای 15 ساله جائی برای شیمی درمانیش پیدا نمی کند و هر روز تومورش بیشتر عود میکند و وقتی به من زنگ میزند، میگوید: من از مردن میترسم.

دوست دارم از کسانی بنویسم که روزگاری با رانت های خودساخته بالا آماده اند و حال گذشته ی خود را فراموش کرده اند.

دوست دارم از آنانی بنویسم که نهج البلاغه تفسیر می کنند، اما از ریختن آبروی مومن ابائی ندارند.

دوست دارم از وقت جهاد و فلسفه ی جهاد بنویسم.

دوست دارم از دوست داشتن بنویسم.

دوست دارم از نداشته هایم بنویسم!!

دوست دارم از صداقت هائی که شماها پرپرش کردید بنویسم!!

بیائید به جای تفسیر هم، به حال هم گریه کنیم!

  
نویسنده : رضا ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ آبان ۱۳٩٠
تگ ها :


یا اباعبدا...

مثلا یک دوست زنگ زده و می فرمودند: مبادا به مجلس عزای اباعبدا... بیائی

وقت اذان مغرب است، آفتاب مردانگی غروب میکند

یا اباعبدا... محرمت نزدیک است و باز دعای عرفاتت می آید
یا اباعبدا... دوباره میخواهم، دردهایت را بهانه کنم و به حال زار خود اشک دار شوم

مولای من... دلم را شکستی. تو هیچ کس را از درت نمی راندی! آنقدر بی لیاقت شده ام که رخصت حضور در مراسم عزایت را هم برایم ندادی.
حسین من... من از کودکی، حسین حسین گویان بزرگ شده ام! دلم دوباره می خواهد دست به دامان کودک شش ماه ات شوم. اما به هیئتت راهم ندادند.

حسین جان... هنوز هم مادرم پیراهن های سیاهی را که هر سال در عزایت بر تنم می کرد را نگه داشته است ، این پیراهن ها مایه ی افتخار من بودند! چرا امروز اینگونه از درگاهت راندی...

منیم آقام... من زهرا آناوین آدی گلندی، گوز یاشیم دورمازدی... منی نیه قاپونان بوجور یولا سالدین

آقا جان... دوست داشتم سگ درب آستانت باشم... مرا چرا از درت باز کردی؟
حسین جان... هنوز هم بالای همه ی نوشته هایم اسم توست. این حق من نبود که اینگونه از عشقم دور شوم...

حسین جان! آقا جان عاشورایت نزدیک است. نوحه هایت همیشه برایم روشن است.

ای که نامت ورد زبانم! مسیحی را پذیرفتی... مرا لایق نداستی؟

کربلاوا قوربان... مین سری ده قاپینان قوغسان گینه گلم...

دوباره با چشمی گریان میخوانم...

حسینه یئرلر آغلار گویلر آغلار

  
نویسنده : رضا ; ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٠
تگ ها :


دل

دیر زمانی است که نه مینویسم و نه حال نوشتار بر من دست می دهد...

دوباره دلم هوای به هوای هویزه آسمانی شده است.
دلم تا بی کران رمل های طلائیه فرو می رود و هنوز هم خاطره دار قناسه ی دهلاویه هستم.
دلم دوباره باران می خواهد، دلم کارون میخواهد. من خرمشهرم را می خواهم.
دلم صلوات های پدر جهان آرا را می خواهد.
من نمی خواهم! نمی خواهم حتی آن فضا برایم بمیرد!
اما حیف و صد حیف که آرمان های آن فضا را هم برایم بی معنا کرده اند.
دوباره میخواهم صداقتی را برایم بنویسد: لای لای ای جبه لرین...
دوباره میخواهم اشکهایم را بر خاک شلمچه بریزم

شلمچه... یعنی آنقدر بی لیاقت شده ام که طلبم نمی کنی
شلمچه... آن پسرک بزرگتر شده است، ولی راه را گم کرده است. تو که دروازه ی آسمان بودی برایش! تو را به روح شهدایت، راه گم شده را برایش نشان بده.
شلمچه... نمیدانم چرا هر وقت اسمت می آید، اشکهایم با اسمت قرین میشوند
شلمچه...بوسه هایم هوس خاکت را کرده اند
شلمچه... غروب است و من میخواهم زیر غروبت دعا کنم....

وای بر من...

  
نویسنده : رضا ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ مهر ۱۳٩٠
تگ ها :


شلمچه

صفحات پایان نامه ام را ورق میزدم!
پایان نامه ی دوره ی پزشک عمومی را تقدیم به خاک پاک شلمچه کرده بودم.
خدایا
عاقبتمان را به شلمچه ختم فرما...

  
نویسنده : رضا ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ مهر ۱۳٩٠
تگ ها :